تبليغاتX
به نام خالق عشق و دوستی


به نام خالق عشق و دوستی

عشق قماره....!!!!! دل نداری بازی نکن...

درد و دل

 

     

              


گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره ات نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

-گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

-گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

                                                                              

         

                                                                               ( متنن ارسال شده توسط مهدیس دیفونه:ی)




نویسنده: هدی ׀ تاریخ: سه شنبه 1388/08/05 ׀ موضوع: خدا ׀ لینک این پست ׀

دنیای کودکی ها .....!


اولش همه شکل هم هستیم کوچولو وکچل !!!

                                      حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است

با اولین گریه بازی شروع میشه                                    هی بزرگ میشیم بزرگ وبزرگتر 

اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیممممممممممم

دیگه هیچ چیزیمون شبیه هم نیست                  حتی صداهامون

                                         گاهی با هم می خندیم گاهی به هم  اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده

واسه بردن بازی روی نیمه دوم نمیشه خیلی حساب باز کرد

                                           گاهی باید برای بردن بازی  بین دونیمه دوباره متولد شد......!


                         

 

کاش کودک بودم تا بززگترین شیطنتم نقاشی روی دیوار بود p-:

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی ودرد با یک بوسه همه چیز را فراموش کنمممم

ای کاش کودک بودم دنیایم پر از سادگی بود به دور از  دورویی های دنیای بزرگی

ای کاش کودک بودم تا دوستی هایممم قشنگ بود

ای کاش کودک بودم تا نگاه سخت و سرد و پر کینه  به رویم نبوددد

ای کاش کودک بودمم ساده پاک مهربان

ای کاش کودک بودم........


                    

نویسنده: هدی ׀ تاریخ: شنبه 1388/06/21 ׀ موضوع: زندگی ׀ لینک این پست ׀

زندگی و قهوه ..............!!!!

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابقشان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست تا برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت؛ شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر.

وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید، همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های بدشکل و ارزان قیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد:

در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاهتان به لیوان های دیگران هم بود.

زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید،

معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد.


پس، از حالا نگاهتان را از لیوان بردارید و در حالی که چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید

نویسنده: هدی ׀ تاریخ: جمعه 1387/11/11 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دلامون سبز باشه.........


                 




همه چی عالی بود ، خوب ، خوش ، شاد... خلاصه همونجوری بود که دوس داشتیم.


روزامونو کنار همدیگه ، به یاد همدیگه ، در آغوش همدیگه میگذروندیم. توی شهرکوچیکمون شده بودیم مثال دو تا عاشق. چه خوب روزایی بوود اون روزا ، یادش بخیر...


من یه گوجه سبز ریزه میزه ام ، چند ماهی بیشتر عمر ندارم ، توو این چند ماه فقط میشه عاشق بود.


اصلا ما گوجه سبزا رسممون عاشقیه ، ولی من عاشق یه گوجه فرنگی شدم ، نه یه گوجه سبز.


خیلی چیزامو از دست دادم ، یا بهتر بگم ، از خیلی چیزا گذشتم تا بهش برسم. بهم نمیخوردیم ، هیچ


چیزمون عین هم نبود ، جز اول اسمامون. برای ما گوجه سبزا خیلی مهمه که همیشه با هم باشیم ، ولی


گوجه فرنگیا این رسمو نداشتند و نخواهند داشت. اونا عمرشون زیاده ، فکر میکنن چون عمرشون زیاده


میتونن زیاد عاشق شن ، عشقو به بازی میگیرن چون عمرشون زیاده!


... خلاصه با اینکه همه ی این حرفارو میدونستم ، پا روو عقلم گذاشتمو حرف دلمو گوش کردم .


نمیخوام از خودم تعریف کنم ، ولی خیلی از گوجه سبزا دنبالم بوودن ، یا واضح تر بگم ، خیلی هاشون میخواستن که با من باشن ، ولی برام مهم نبود.

من عاشق یه گوجه ی قرمز شده بودم ، و دیگه برام رنگ سبز معنا نداشت.

وارد شهر قرمزا شدم ، اولاش خیلی سخت بوود ، کسی تحویلم نمیگرفت ، ولی انقد مقاومت کردم


تا بالاخره قبولم کردن. تعجب کردی، نه؟ آره ، من هیچ وقت نمیتونم یه گوجه ی قرمز باشم ،


ولی تونستم یه نقاب قرمز پیدا کنم. نقابی که شاید ظاهرمو قرمز میکرد ، ولی باطنم سبز سبز یاقی میموند. بعد از چند وقت به گوجه ای که میخواستم رسیدم ، یا بهتره  بگم به آرزوم رسیدم. روزای خوشی داشتیم ،


روزایی که وصف نشدنی هستن. اما ، اما ، نمیدونم یه هو چی شد که ورق برگشت...

دیگه گوجه برام گوجه ی قرمز سابق نبود ، فرق کرده بود. به رووش نیاوردم ، همه چی رو توو خودم ریختمو صبر کردم تا دوباره عین سابق شه...


رووز ها میگذشتو گوجه ی من نه تنها عین سابق نمیشد بلکه بد تر هم میشد. یاد حرفای بابا بزرگم افتادم که می گفت : < پسرم رسم گوچه قرمزا عاشق کشیه ، نه عاشقی>

آره ، این گوجه ی ما هم این رسمو به ارث برده بود.میدونی چیه؟ دست خودشون نیست .


هرچه قدر که محبت کنی باهاشون ، بازم کنارت میزننو دست یکی دیگرو میگیرن.

من دیروز گریه کردم ، و امرووز حسرت اوون روزایی رو میخورم که همه ی گوجه سبزا دنبالم بودنو من دنباله سراب عشق...


آلان یه پسر دارم ، یه پسر دو رگه ! ظاهرش بیشتر به قرمزی میزنه ، ولی باطنشو نمیدونم. امید وارم باطنو ظاهرش یکی نباشه...

اگه شما هم ظاهرتون قرمزه ، دلاتوونو سبز نیگه دارید...

 

 سبز باشید...


با تشکر از دوست خوبم   http://www.davazdah-emam.blogfa.com/


 

نویسنده: هدی ׀ تاریخ: جمعه 1387/07/19 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

عشق از نوع مردانه......




وفاداری و علاقه  از دید مردان





یك زوج در اوایل 60 سالگی، در یك رستوران كوچیك رمانتیك سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.


ناگهان یك پری كوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر كدومتون می تونین یك آرزو بكنین.



خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر كنم.





پری چوب جادووییش رو تكون داد و
اجی مجی لا ترجی

دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیك QM2در دستش ظاهر شد

.




حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:


خب، این خیلی رمانتیكه ولی چنین موقعیتی فقط یك بار در زندگی آدم اتفاق می افته ،

 بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه كه همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.




خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!!


پری چوب جادوییش و چرخوند و.........

اجی مجی لا ترجی

و آقا 92 ساله شد!



پیام اخلاقی این داستان

مردها موجودات ناسپاسی هستند


نتیجه اخلاقی این داستان برای اقایون :
 
اگه یه پری جلوتون حاضر شد مواظب ارزوهاتون باشین!
نویسنده: هدی ׀ تاریخ: دوشنبه 1387/05/28 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

کودکی به دنبال خدا..................

                                   









                                       



الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس :  .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .

کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

فرشته: هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .

بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد و

باهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا  باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت :

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو.........

ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت

بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا................

چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟


آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟


نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .

مگه ما باهم دوست نيستيم؟        پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟          خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت

سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:

آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه......


کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است .........

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...........

                                                                 


از این متن خیلی خوشم اومد و با اجازه صاحب وبلاگ ازش استفاده کردم اینم ادرسش می تونید از مطلبهای زیباش لذت ببرید

http://saba2020.mihanblog.com/Post-240.ASP
نویسنده: هدی ׀ تاریخ: سه شنبه 1387/05/01 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

چی می شه اسمشو گذاشت؟

کی میگه فقط آدمها معنی عشق رو می فهمن؟!

Who said only humans know what love is?

 

 

Yes, animals are more deluded because of their capacity of their physical body, but
occasionally some of them might be able show us the love that we have forgotten on
our 'busy road'. Just like this story.


this is real touching

بله، حیوانات بیشتر فریب می خورند، بخاطر توانایی فیزیکی بدنشان. اما گاه و بی گاه بعضی از آنها می توانند عشقی را که ما در خیابانهای شلوغمان فراموش کرده ایم به ما نشان دهند. مانند این داستان.

این واقعاً تأثیرگزاره

image001.jpg

Hey, wake up! wake up!

هی! پاشو! پاشو!

 

 

A dog was knocked down by a car and died on the middle of the road. Later, another dog is
seen beside the corpse of the dog, he tried to wake his friend up using his leg.

یک سگ با یک ماشین تصادف می کنه و وسط خیابون می میره. بعد از مدتی یک سگ دیگه کنار جسدش دیده میشه، اون سعی می کنه با پاش دوستش رو بیدار کنه.

image002.jpg

Let's move to the safer side of the road...i will move you to the safer side!

بیا به طرف امن جاده بریم.. من می برمت به طرف امن!

 

When his attempts to wake his friend failed, he tried to push his friend to the side of the
road. But the weight of his friend was proven too heavy for him.

وقتی تلاشش برای بیدار کردن دوستش به نتیجه نمیرسه، سعی می کنه اون رو به کنار جاده هل بده. اما وزن دوستش برای اون زیاده.

image003.jpg

Anyone help, tell me what to do.

کسی کمک می کنه، بگید باید چی کار کنم.

 

 

Though the traffic is busy and dangerous, he just will not go away from his friend. Just
stand beside his friend howling and crying.

با اینکه ترافیک سنگین و خطرناکه، اون از پیش دوستش نمیره. فقط همونجا کنارش وامیسته و زوزه می کشه و گریه می کنه.

image004.jpg

A lot of people saw this incident and feel very touched. How even a dog can show his loyalty and love to his friend.

افراد زیادی این رویداد رو دیدن و تحت تأثیر قرار گرفتن. چطور حتی یک سگ می تونه وفاداری و عشقش رو به دوستش نشون بده.

 

viu1199378880b.gif
نویسنده: هدی ׀ تاریخ: یکشنبه 1387/04/09 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

اموخته هایمممممممممممممم.............................

سلاااااااااام بچه ها

خوبیددددد؟

من اومدممممممممممممممم  بابت نظراتون ممنوننننننننننننننننننننننننن شرمنده از بچه هایی که نظر دادن و من نبودم جواب بدم 

 خوب می دونم خیلی وقته اپ نکرده بودم اونم به خاطره اینکه هم سرم شلوغ بود خلاصه کم اومدم

این یه متن قشنگ امیدوارم خوشتون بیاد یوهوووووووووووو

 

 

 

آموخته ام:        بیش از آن كه مرا بفهمند،دیگران را درك كنم. 

 آموخته ام:    كه مرد بزرگ به خود سخت میگیرد و مرد كوچك به دیگران.

 آموخته ام:   كه دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیاموزم بنا بر این علم خود را انفاق كرده ام و آنچه را نمی دانم آموخته ام.

 آموخته ام:   پیش از آنكه دوستم بدارند،دوست بدارم. 

 آموخته ام:   همیشه فردی خوش بین باقی بمانم، چرا كه زندگی و موهبت های آن را دوست میدارم.

 آموخته ام:   اگرچه از هرچیزی بهترینش را ندارم،ولی از هر چیز كه دارم بهترین استفاده را كنم.

 آموخته ام:    لبخند ارزان ترین راهی است كه میتوان با آن نگاه را وسعت بخشید.

آموخته ام:   آنچه امروز در دست دارم،ممكن است آرزوی فرداهایم باشد

 آموخته ام:   زندگیمثل یك نقاشی است،با این تفاوت كه در آن از پاك كن خبری نیست.

آموخته ام:    كه هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست.

آموخته ام:    زیاده گویی شاید مقدمه ناشنوایی باشد

 

نویسنده: هدی ׀ تاریخ: سه شنبه 1387/03/07 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

تولدم مبارک و سال نو مبارک..................

سلااااااااااام بچه ها خوبینننننننننن؟

               884414aeo26qlzts.gif        2myqmwg.jpg884414aeo26qlzts.gif

 ۲۲ اسفند سال ۱۳۶۶ ساعت ۱۰.۳۰ صبح به این دنیا پا گذاشتم و زندگیمو شروع کردم 15_5_17.gif

                                                                15_5_13.gif

                                           تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک                                

                     \

با یه روز تاخیر اپ کردم سرم شلوغ بود..............6575.gif

شلوغ پلوغه همه جا بزن و بکوبه ..................

تولده اینم کیک تولدم بفرماییدددددددددددددددد

                                          

خیلی خیلی خوش اومدید

                                                      بزنید و بخونید و برقصیددد 

                                  36_22_31.gif                             36_13_18.gif

این عکس و یکی از دوستام برام فرستادن جا داره همین جا ازش یه دنیا تشکر کنم

منحرف نشیم برگردیم به بحث ............ احوالات شما خوبید خوش می گذره دماغتون چاقه؟

چه کارا می کنیدددددد با خونه تکونیووووووووووووووو دمه عید و خرید عید و اینا؟

خلاصه اومدم بگمممممممممممممممم اول از همه عیدتون مبارککککککککککککک

ایشالله تک تکتون سال خوبیو شروع کنیددددددددددددددد ایشالله هرجا هستید موفق باشی

(سر سفره هفت سین یاده منم باشیدااااااااااا)

                                               729356tog9emhror.gif

این اخرین اپ سال ۱۳۸۶ ایشاالله اگر زنده بودم اپ بعدیم سال دیگه استتتتتتتتتتتتتتت

به من سر بزنیداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

                                                 لبتون خندون دلتون شاد

اینم سفر هفت سیننننن برای بر و بچه هایی که عشق تو قلبشونه و دوستی در جزء جزء وجوشونه

                               سال ۱۳۸۷ بر همتون مبارک

                              عیدتون مبارک       

                    

نویسنده: هدی ׀ تاریخ: پنجشنبه 1386/12/23 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

جالب اما پند دهنده........!!!!! و یک متن کوچیک برای یاداوری عشق قدیم و حالا.........


دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می كردند بین راه بر سر موضوعی اختلاف پیدا كردند و به مشاجره پرداختند

یكی از آنها از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد دوستی كه سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آن كه چیزی بگوید، روی شن های بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد»

آن دو كنار یكدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یك آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند

 ناگهان شخصی كه سیلی خورده بود، لغزید و در بركه افتاد.

 نزدیك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حك كرد: «امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد»

دوستش با تعجب از او پرسید: بعد از آنكه من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حك می كنی؟

دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی كسی ما را آزار می دهد، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاك كنند

ولی وقتی كسی محبتی در حق ما می كند باید آن را روی سنگ حك كنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد.

 

شاید "پت و مت" نماینده  دو دوست فداکار مهربون باشند که البته هیچ وقت تا حالا از هم به هیچ دلیلی جدا نشدند مگه نه؟

                                        *******************************

 

امروز دستانم را مشت میکنم تا فاصله ای برای پر کردن میان انگشتانم باقی نماند...

 

عشق امروز یعنی داستان سودابه و سیاوش ، عشق عشق دیروز بود ،

 عشق شیرین و فرهاد ، عشق امروز معنا ندارد ،

 عشق برای من و تو ، دیگر رنگی ندارد ، رنگی جز بی رنگی وجود ندارد ،

 این رنگ که میبینی رنگ عشق و عاشقی نیست ، سوگند به چشم دلم ، که این رنگ جز رنگ هوس نیست ، چشم دل باز کن ،

 با چشم زلیخایی مبین ، تا توانی یوسف باش ، گر نشد ، زلیخایی مکن ،

 جانم ، چه بگویم ز دلم ، سوختی ، سوختی اما ، جفا نکردی ،

من امروز از من می نالم  که چرا دیروز ، آتش دل روشن بودو چشم دل ، خامش ،

 گرچه دل سوخت ، اما چشم دل ، به بهای ویرانیه دل روشن شد ،

 شکر ، شکر که این جامه به تن ، دگر دوختنی نیست...

 

نویسنده: هدی ׀ تاریخ: پنجشنبه 1386/10/13 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to eshgh-dostiii.Blogfa.com / Theme by:
iTheme